برای دههها، دانشمندان علوم اعصاب در پی یافتن مبنای بیولوژیکی آگاهی در مغز بودهاند و این فرض را پذیرفتهاند که افکار، احساسات و تجربیات ذهنی ما از شبکههای عصبی ناشی میشوند. اما اگر این فرض ناقص باشد چه؟
کریستوف کوچ، عصبشناس برجسته، این پرسش جسورانه را مطرح کرده و در سمپوزیوم «ورای مغز و فراتر از آن» در پورتو پرتغال، دیدگاههای خود را ارائه داد. او بر اساس کارهای منتشر شده پیشین خود، از جمله مقالهای در سال ۲۰۱۶ در نشریه بررسیهای طبیعت در علوم اعصاب، پیشنهاد میکند که شاید زمان آن رسیده باشد که یکی از عمیقترین مفروضات علوم اعصاب را بازنگری کنیم: این ایده که آگاهی توسط مغز تولید میشود.
کوچ نقش حیاتی مغز در تجربه آگاهانه را انکار نمیکند. تحقیقات گسترده نشان دادهاند که آسیبها، بیماریها، بیهوشی و تحریک الکتریکی میتوانند آگاهی را به شدت تغییر دهند یا حتی از بین ببرند. اما او پرسشی متفاوت را مطرح میکند: آیا مغز آگاهی را خلق میکند، یا صرفاً آن را شکل میدهد؟
به گفته کوچ، علیرغم پیشرفتهای چشمگیر در درک چگونگی پردازش اطلاعات توسط مغز، علوم اعصاب همچنان با معمایی عمیق روبرو است. دانشمندان میتوانند مدارهای عصبی دخیل در ادراک، حافظه، احساسات و تصمیمگیری را با دقت بیشتری شناسایی کنند، اما این اکتشافات هنوز نمیتوانند توضیح دهند که چرا فعالیت فیزیکی مغز با تجربه ذهنی همراه است.
کوچ در مقالهای منتشر نشده مینویسد: «هیچ چیز در علم توضیح نمیدهد که چگونه سه پوند ماده، که مانند هر بخش دیگری از جهان، تابع قوانین طبیعی است، میتواند عشق بورزد، نفرت داشته باشد، رویا ببیند، تخیل کند، بترسد یا به آینده امیدوار باشد.»

برای پرداختن به این پرسش، کوچ به چارچوب فلسفی «ایدهآلیسم تحلیلی» روی میآورد. این دیدگاه پیشنهاد میکند که آگاهی ممکن است یک ویژگی بنیادین واقعیت باشد، نه چیزی که توسط مغز تولید میشود. در این چارچوب، مغز کمتر به عنوان خالق آگاهی و بیشتر به عنوان فیلتر یا شکلدهنده تجربه آگاهانه در نظر گرفته میشود.
این ایدهها از یک آزمایش علمی واحد نشأت نگرفتهاند. کوچ یک تجربه شخصی عمیق را توصیف میکند که دیدگاه او را نسبت به آگاهی و واقعیت دگرگون کرد. او در حال نشستن در ساحل، احساس کرد مرز بین خود و جهان در حال محو شدن است و این تجربه را «معنادارترین» تجربه زندگی خود توصیف کرد که «دیدگاه او را نسبت به واقعیت واژگون کرد.»
کوچ تأکید میکند که این تجربه را به عنوان مدرک علمی ارائه نمیدهد، بلکه بیان میکند که این تجربه به او «نگاهی به ذهن گسترده» بخشید و او را وادار کرد تا مفروضات متافیزیکی که حرفه علمی او را هدایت میکردند، بازنگری کند و دیدگاههای فلسفی جایگزین را جدیتر بگیرد.

او همچنین به تحولات فیزیک مدرن اشاره میکند به عنوان یادآوری دیگر مبنی بر اینکه برخی از عمیقترین مفروضات علمی قبلاً مورد بازنگری قرار گرفتهاند. کوچ استدلال نمیکند که فیزیک کوانتوم آگاهی را توضیح میدهد، بلکه پیشنهاد میکند که تاریخ فیزیک نشان میدهد دانشمندان بارها مجبور شدهاند ماهیت واقعیت را با ظهور شواهد جدید بازنگری کنند.
کوچ معتقد است «درک ما از واقعیت باید بر پایهای سادهتر بازسازی شود که با نتیجه «عینی» علم تجربی و همچنین با تجربه «ذهنی» سازگار باشد.»
اگر مفروضات فعلی درباره آگاهی ناقص باشند، علوم اعصاب خود ممکن است نیازمند یک تغییر مفهومی مشابه باشد. این ایدهها همچنین پیامدهایی برای هوش مصنوعی دارند. اگر آگاهی صرفاً محصول محاسبات پیچیده نباشد، مسیر دستیابی به ماشینهای آگاه ممکن است پیچیدهتر از صرفاً ساخت سیستمهای هوش مصنوعی قدرتمندتر باشد.
کوچ اذعان دارد که ایدهآلیسم تحلیلی یک نظریه علمی تثبیت شده نیست، بلکه یک چارچوب متافیزیکی است که آینده آن به توانایی ترجمه ایدههایش به فرضیههای قابل آزمایش تجربی بستگی دارد. او مینویسد: «مهمترین وظیفه برای آینده، برداشتن این بینشها و ترجمه آنها به فرضیههای قابل آزمایش تجربی است.»
کوچ بر این باور است که آگاهی یکی از بزرگترین رازهای حل نشده علم باقی مانده است و درک آن ممکن است نیازمند آن باشد که محققان مفروضات دیرینه درباره رابطه ذهن، مغز و واقعیت را بازنگری کنند. کارهای کوچ در نشریه بررسیهای طبیعت در علوم اعصاب منتشر شده است.




